به من چه، تقصیر من نبود که مرد کافه چی سر خورد و افتاد توی بغل ام. رنگ از رخ ات پرید. تقصیر من نبود که خنده ام گرفت و از زور خنده و قهقهه به قدری قرمز شدم که انگار هر چه خون توی صورت تو بود دوید زیر پوست من. خنده داشت خب، بلدی فهمیدن لحظات بی مهار خنده را؟ زورت نمی رسید لابد، و گرنه بدت نمی آمد دستی برای گوشمالی مردک شرم زده گرم کنی. جمع و جور کرد خودش را، من هم. زیر لب چیزی گفتی که نفهمیدم، بهتر. احتمالن جوابی می دادم که دلخورت می کرد، می رفتی توی لاک خودت. من هم که بی حوصله تر از همیشه، معلوم بود که ول ات می کردم توی لاک ات چرخ بخوری، آن قدر چرخ بخوری و چرخ بخوری که همان جا، پشت همان میزغش کنی و من هم که چه مشتاق پا به فرار. نه این که بدوم، سرخوشانه و تلو تلو خوران. می دانی چرا؟ خانه ام خالی ست از میزهایی که پشت شان صورتک های بی خون و قضاوت گر، خنده های ام را هاشور بزنند. بی چاره مرد کافه چی، راه گم کرده بود. نفهمیدی نگاه اش را؟ بهتر.
بخشی از شعر "من زامپانو بودم"
علی عبدالرضایی
من با دستهای خودم تنهام
و زندگی خسیس تر از بقّال سرِ کوچهی شماست که بگذارد
دوباره در آغوشم سفر کنی
که خوشبختی... اَاا..ه!
امروز هم دیروزهای حسرتی ست که فردا میخورم
همیشه زن در دستهایم تمام شد
چقدر محبت که در دلم معطل ماند
من عاشق او... ببخشید!
من عاشق تو بودم
که در این میان پرده وادادی
و ماه را از آسمانی که داشتم پاک کردی
چو افتاده بود فلانی هزار پرده بازی دارد
چه می دانستند مرد همیشه پشت پنجرهای ست شاعر
که او را همیشه کج میروند در پیادهرو ها عابران
خط ذهنی تو نستعلیق بود، خط ذهنی من شوخمالانس.
چه طور انتظار داشتی توی یک صفحه با هم خوشگل به نظر بیایم؟
ترس ندارم. تنها سرگیجه دارم.
باید از فاصله ی میان خصم و خیش
بکاهم. با او روبرو شوم " افقی" .
رنه شار - کرکره های کشیده ی چاک چاک
عجيب و نا آشناست براي من اين حس، اين حس دلتنگي آميخته با سنگيني و ركودي كه در وجودم انكارش نميتوانم كرد، براي غريبهاي كه تنها شبي را تا صبح در دل آن طبيعت بكر و ستودني نوشيديم و رقصيديم و گپ زديم و در هر ثانيهاي كه ميگذشت مست و مستتر ميشديم از جادوي كلمات كه بي هراس و سبك به فضايمان رخنه مي كرد، بي دروغ يا ترديدهاي مدام....براي تويي كه در آن سفرعجيب و نامعمول در شبي كه مملو از نگاه هاي رنگي با گيلاس هاي رنگيتر و آغوشهايي دوست داشتني دست به دست ميگشت كنارم يافتمات، در دل آبهاي شبپرست اقيانوس و انبوه جنگلي كه در آغوشش زندگي مزهمزه كرديم به راستي...... پي كسي نبودم يا هم كلامي و شادخواري ثابتي حتا؛ لا به لاي پيكرهاي رقصان و امواج بي محاباي خنده قل مي خوردم و گاهي معاشرتي، گيلاسهاي چاق جنگلي رو به آسمان خيس و اندام رهاي مان به دست باد و موسيقي و خاكي كه زير پاي ام از شدت زنده گي تب كرده بود... دلم هوايت را كرده، زياد. پا به پاي مستي و رقص روي كندههاي چوب پهن كرديم خودمان را، از دوست داشتني ها گفتيم، از جهانهاي جواهرنشان خودساخته مان، از قفس هاي ديگر ساخته، از خاك هاي زيستين دور از يكديگرمان، از دیوانگی هایمان، از سرودن، آوازهاي محبوب، ازخواندن و جادوي كلمات و چه ذوقي كردي ازهمراهيام وقتي از علاقهات به اسكار وايلد مي گفتي يا وولف نازنين... و چه عشقي كردم من بي جنبه ازخيلي خوشگل گفتنت براي اين موهاي پرماجراي من كه اينجا سوژهي مسخره و خندهي ديگران است.....
پرم از خاطره، تصوير و كلام. چنان به درونم رسوخ كرده كه لحظه اي رهايم نمي كند.. هورا كشيدنمان براي همسفر دوستداشتني ات كه با پيدا كردن پاكتي سيگار قيافه هاي كش آمده مان را به خاطر تمام كردن همهي بسته هاي سيگار، به آني صاحب پهنترين لبخندهاي جهان كرد، جيغ و داد دختركان خودخواه انگليسي به خاطر چراغ قوهي دردسر سازتان و پرتاب غيرمنتظره اش به دست آن مو بلوند خشمگين و پر از فرياد به درون آب، و چه كيفي كردم از خونسردي تان و اينكه حتا يك وجب از جايتان تكان نخورديد، كه ماجرا تمام نشد و نجات چراغ قوهي بيتقصير از دل اقيانوس به دست پسركي ناشناخته و در آخر ميل به مذاكره ي اين دختركان با من براي تحويل كالاي ممنوعه و قول كه فقط پيش خودم باشد و اينها........ اووف،گرفتمش، به راحتي و چه حالي كرديد دو نفرتان.
گم كرديم همديگر را در سفر. و اين تنها باريست كه به خاطر هرگز نديدن كسي افسوس مي خورم و غمگينام كه عمر آشناييمان تنها شبي بي نظير و افسانه اي بود تا صبح، كسي كه نگاهش و كلامش در آغوشم كشيد و با لذت و آرامش قصه گوييام را همراه بود و هم آوا. كسي كه چنان زيبا به درونت راه مييابد كه دلت ميخواهد از دنيا كش بروياش...به هر حال هيچ كدام از قرارهاي آن شب فردايي پيدا نكرد برايمان. كاش مي دانستم تو هم به من و آن شبمان فكر مي كني يا نه، ولي مني كه به سختي دلام نرم مي شود براي بودن و داشتن كسي بيش از يك زمان كوتاه و مقطعي، دلتنگم و يادت عجيب غوغايي به راه انداخته برايام. به قول ويرجينياي عزيزمان " اما اين ديدارها، اين بدرودها، عاقبت ما را نابود مي كنند."
ميروم سفر. بيست ساعت پرواز و ترانزيت خل كننده در انتظارم است، يك جورهايي يعني تخميترين ايرلايني كه ميشد رديف كرد. مريض هم هستم، به هرحال يك انگيزه شنگول كننده واسه خودم جور كردم براي اين بيست ساعت و اون هم يك كوله پشتي پر از كتاب و جدول و كلي موسيقي مست و ملنگ كننده ست با مقادير وصف نشدني خوردني ....اگر تنبلي نكنم پست بعدي از اونجاست با احتمالن كلي پرت و پلاجات سفري.
کانون نویسندگان ایران اعلام کرد: سیزدهم آذر روز مبارزه با سانسور
• کانون نویسندگان ایران روز ۱۳ آذر را به یاد جانباختگان آذرماه ۷۷ به عنوان روز مبارزه با سانسور اعلام کرده و از نویسندگان و هنرمندان در داخل و خارج کشور خواسته است تا صدای اعتراض خود را با صدای این کانون درآمیزند. کانون نویسندگان ایران از نویسندگان و هنرمندان، اتحادیههای نویسندگان و انجمنهای قلم در سراسر جهان خواسته است تا ضمن به رسمیت شناختن این روز، از حرکت نویسندگان ایران در مبارزه با سانسور به هر طریق ممکن حمایت کنند …
متن بیانیه کانون نویسندگان
آزادی اندیشه و بیان حق طبیعی هر انسانیست، زیرا به طور طبیعی هر انسانی میاندیشد و هیچ دلیل طبیعی نیز برای جلوگیری از بیان اندیشهی او وجود ندارد. آن چه موجب سلب این حق از انسانی میشود، منافع نظامهایی است که برای تداوم خود در صدد حذف اندیشهی مخالف برمیآیند. به این ترتیب اکنون این حق طبیعی کم و بیش در سراسر جهان- گیریم به درجات مختلف- از سوی مراجع قدرت از افراد انسان سلب میشود. اما سلب آزادی بیان تنها با توقیف کتابها، نشریات و روزنامهها یا جلوگیری از نشر و پخش آثار نویسندگان و اندیشمندان صورت نمیگیرد. حذف فیزیکی صاحبان قلم و اندیشه و تعقیب و آزار آنان نیز شکل دیگری از سرکوب آزادی بیان است. هرساله صدها اندیشمند، نویسنده و روزنامهنگار تنها به دلیل انتشار اندیشهها و عقاید خود یا کوشش برای بیان و افشای واقعیتهای اجتماعی به قتل میرسند، به زندان میافتند، یا به شکلهای دیگر تحت فشار و تعقیب قرار میگیرند.
بنا به آمار گزارشگران بدون مرز، فقط در سال ۲۰۰۶، ۹۵ روزنامهنگار کشته و ۱٣۵ نفر زندانی شدهاند. در مورد نویسندگان و اندیشمندانی که صرفا به دلیل ابراز عقاید و بیان اندیشههای خود کشته یا زندانی شدهاند آماری در اختیار نداریم، اما پیوسته شاهد اخبار پراکنده از این دست نیز هستیم.
اما وضع ایران از بیشتر کشورهایی که در آنها آزادی اندیشه و بیان سلب میشود، وخیمتر است. البته جامعه ایران و بهویژه نویسندگان و هنرمندانِ آن سالهاست که با پدیدهی سانسور دست به گریباناند؛ اما ظرف دو سه سال اخیر این پدیده چنان دامنهی گستردهای یافته است که جز قلع و قمع فرهنگی نامی بر آن نمیتوان نهاد. انبوه کتابهایی که ماهها و سالها در انتظار اخذ مجوز در ساختمان ارشاد بر روی هم انباشته میشوند گواه این مدعاست، و این در حالیست که متولیان سانسور مطالب بسیاری از کتابهایی را هم که اجازه انتشار مییابند دستکاری و در آنها اعمال نظر میکنند. علاوه بر این، سینما، تئاتر، موسیقی، وبلاگنویسی، سایتهای اینترنتی و دیگر عرصههای اندیشه و بیان نیز از این دستاندازیها که هر روز شدیدتر میشود در امان نیستند. مجموع این شرایط معنایی جز سرکوب خلاقیت و ممانعت از ابراز وجود نویسندگان و هنرمندان ندارد. دستگاه سانسور در حقیقت نه کلمه و تصویر، بلکه خودانگیختگی و ابراز آن را که حق طبیعی هر انسانیست سلاخی میکند و به این ترتیب حق جامعه را برای برخورداری از ادبیات و هنرِ غیرحکومتی و پیشرو لگدمال میسازد.
کانون نویسندگان ایران که دو تن از چهرههای برجسته آن، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، در سالهای اخیر در راه آزادی اندیشه و بیان جان باختهاند، به پیروی از اصول مندرج در منشور خود، در برابر این موج رو به گسترش سانسور که بسیاری از نویسندگان و هنرمندان را در عمل خانهنشین کرده و آثار آنان را در محاق فرو برده است، اعتراض و انزجار خود را اعلام میکند.
در همین راستا، کمیته مبارزه با سانسورِ کانون روز ۱٣ آذر را به یاد جانباختگان آذرماه ۷۷ به عنوان روز مبارزه با سانسور اعلام و از نویسندگان و هنرمندان در داخل و خارج کشور میخواهد تا صدای اعتراض خود را با صدای ما درآمیزند. باشد که روزی سایه سنگین سانسور از سر ادبیات و هنر برداشته شود.
نویسندگان و هنرمندان در ایران و جهان!
اتحادیههای نویسندگان!
انجمنهای قلم در سراسر جهان!
شما را فرا میخوانیم تا ضمن به رسمیت شناختن این روز، از حرکت ما در مبارزه با سانسور به هر طریق ممکن حمایت کنید.
کمیته مبارزه با سانسور
کانون نویسندگان ایران
۲۲ آبان 1387
همين حالا كه من پشت اين ميز لاي هزار جور كاغذ و مزخرف ديگه نشسته ام و به خاله بازي همكارانم زوركي لبخند ميزنم و اسيد معده ام غوغايي به پا كرده، مشغول تخليهي همان خانهاي هستي كه چهار سال پيش وقتي استرس پيدا كردن خانه و اسباب كشي و اين قروقنبيلهاي زوركي را داشتم، يواشكي و بدون اينكه بويي ببرم رديفاش كردي ودر همان غيبت چند روزه براي يكي از سفرهاي پر درد سر كاريام، خانه را چيدي و آماده براي حضورم كه با كلي ناله و فرياد چه كنم راه افتاده بودم سمت تهران و بام بلندمان با تراس هاي محشري كه قرار بود از كف مان برود به زور! كه شك نداشتم ازكوچكترين حركت ياري دهنده اي برای ام از سمت تو خبري نيست و چه و چه... يادم ميايد كه به ناچارماشين را وسط برف ها در حاليكه هيچ جاي پاركي براي من دربه در نبود، رها كردم و خودم را به طبقه خانه اي رساندم كه مي دانستم روزهاي آخربا ما بودن را مزهمزه ميكند، پشت در كه رسيدم زنگ زدي كه واي! ديش لعنتي همسايه پرت شده روي تراس ما و رفتم بالا براي تحويل و اين چرنديات، بپر بالا كليد بگيرو ...مثل ببر زخمي و گشنه پلهها رو پريدم بالاو پشت در خونهي مورد نظر ايستادم، لاي در باز بود و يهو هلش دادم كه ديدم واي،نه، نه، نه،نه، نه، نه،.......آره ،آره،آره،...نگاه ام سيخ شد، مخ ام تعطيل شد، تن ام يادم رفت، آخه همهي وسايل خونهي پايين اين بالا داشت چلوي چشم ام رقاصي ميكرد، درست عين چيدمان پايين، ذوق مي كردي و ميپريدي بالا و پايين و من هم كه تو خل بازي بد جور پايه....حالا توسرگرم تخليه ی همان خانهي هميشه جنجالي هستي و من اينجا بعد از پست كردن اين قروقاطيها نوشت ها سر می خورم اون وري واسهي اولين پك زدن مشترك توی خونه ي جديد.....خيلي چيزها براي ما و بين ما فرق كرده، اما بعد از اين همه سال كه پيدام شده، درست هم زمان با يک خونهي جديد، تو ذوق نداري؟ جون من نداري؟ دست اول خودم پايه ات مي شينيم شيتيل بالا، از الان همهشون خلاصاند، خلاص جون ام.
تو، راز مني و اين نامه براي توست كه بسيار دوري از اين حنجره و اندام بيپروا كه همه با نگاه هاي هزار گونه نظاره اش مي كنند و لابد هر دم قضاوتي. براي تو كه نيستي در اين فضا تا محكوم شان كني و محكوم ام لابد. و دوري از من كه در مقابل ات با سكوت و آرامشي يخي كه تابش را نداشتي/نداري، اندوه بي رحمي را كه زير پوستم انباشته مي شود مزه مزه كنم و نگاهات كنم، خيره، با همان سردي آشنا كه ستون هاي جهان را به لرزه ميگرفت به تعبير خودت.
تو، سهم ممنوعهي مني از جهاني كه به هيچاش گرفته ام و جهان نيز مرا،لابد. جهان تو چرا به هيچ ام نمي گيرد؟جهان آبستنات از كابوس ها و هراس از بي مني. هربار از انتهاي همين خطوط خسته طرحي از هراس مدامات شكل مي گيرد، اينجا نيز رهايم نمي كند. مي داني، بار هراس ها و قضاوت هاي تو را هميشه من به دوش كشيده ام، هر دم متولدشان مي كني و در لحظه پرتاب مي كني به سويم. از اين همه خسته ام، آن قدر كه خطرهاي هميشه هم از من طفره مي روند.
كجاي جهانات ايستاده ام كه همهي راه ها به شكست ام ختم ميشود؟ و شكستن ام آن قدر بي صدا بود لابد، كه فكر كردي از فولادم، گمراه شدي راز خوش آب و رنگ من. نمي داني اين جا روي برگي خوابيده ام كه دير زمانيست سوخته و فقط اين مردمك هاي خيره كه دوره ام كرده اند را بازي گرفته ام، هنوز. ولي دست ام كه رو شود....مي شود؟
به خيال ات اين كوه يخي آرام گرفته اين گوشهي دور از تو و آب نميشود هيچ. به خيال ات جهان ام از فرط آسودگي چرت مي زند و تو را راهاش نيست. به خيال ات كه هيچ خيالاش نيست عاصي ام كرده، آويزان شده اي و مرا كه بسيار دورم از تو به حدودي روانه مي كني كه توان اش را نداري هيچ.
تو، نبض مني كه بيمار شده از خشم، از اندوه و ازهزارتويي كه ما را بلعيد و هيچ نفهميديم اين دريچه از كجا گشوده شد و فرو دادمان.....
پ.ن : این هم پست گم شده ی من که به تاریخ نمی دانم کی در در این جا ثبت و ازچند روز پیش هم غیب شده بود، یدکی اش رو دوباره هل دادم این جا.
...............................................
تازه از سفر برگشتم، هیچ چیزی مثل قدم زدن شبونه توی ده با نم نم بارونی که خیلی مهربون پا به پات میاد، نمی تونست این همه سبک ام بکنه. یا اون کافه های روباز رنگی و پر خون اش، که خودم رو پهن کردم توش و بدون هیچ کلمه ای ساعت ها زندگی رو تماشا کردم با کلی آدم جور و ناجور، رویا بازی کردم با شیطنت و هر چاشنی ای که دوست دارم، پرخوری کردم با لذت و شنگولانه ...خلاصه الان که برگشتم نه تنها کار کردن ام نمیاد و ازصبح زود فقط وبلاگ زدم تو رگ، ۲ تا کلاس بعد از ظهر و کل برنامه سرویس دادن به خانواده هم پیچونده شده، می خوام برم بولینگ بازی کنم.
پ.ن : يعني چي؟ پست قبلي من كو؟! "تو، راز مني، ممنوعهي ياس پوش من" داشتم اينجا!
پ.ن: خانوم لحظه که باشی،در لحظه هم شکل می پذیری،رنگ می بازی/می زنی، معنی می شوی و برای دخت لحظه چیزی به جز این که می گویی درباور هستی نیست و اما در مورد من با افزودن چاشنی دل سوزی و افسوس برای دوستان و نزدیکانی که برای درونی ترین و مستحکم ترین فکرها و احساساتم نیز، این نسبیت همیشه گی تنیده در تار و پود وجودم، برایشان کابوس است و جونده آرامش و کشنده رویاهایشان....
زبان که به افشا می گشایی، وارد بحر طویل خودگویی که می شوی، کلمات می شوند همه یک پارچه دام . طعمه می شوی، خوش خوراک وفریبنده. به اسارت می گیردت منم ها و شدن ها و بودن ها، در این آمد و شد کلمات، در این پای کوبی پر افسون. به خیالت حکمرانی می کنی، حواست نیست که چه گول بزرگی به خورد خودت و هستی ات می دهی. چاره ای نداری، شبیه بازی ست، با این فرق که حربفت از درون بطن خودت درز می کند بیرون، عرض اندام می کند، تمام مدت آبستن حریف بودی، از همان نطفه برایت رجز می خواند، نشنیدی. لذت این زایمان هوش می برد، می دانم، اما روسیاهی اش هم پای خودت، نه کلماتی که پس انداختی و به خیالت که تسخیرشان کردی به هوای اثبات و به رج کشیدن حدود ذاتی وعینی ات. اما افسوس که اسارت بی مثالی دارد این زبان و هزارتوی دوزخی اش. مقروض می شوی، به سکوت و ناگفته هایی که روزی همه ی تو بود، عصاره اش بودی و هرچه بود ازین دست رنگ می گرفت. انتزاعی بود؟ چه اهمیت داشت؟! وقتی به مرداب کلمات و خودخوانی پا می گذاری، شکوه اصیل و خوش قواره ات را به آنی وامی گذاری به جهان کلماتی که بیچاره ات می کنند، و دهان هایی که بعد این گشاده می شود، به ازای کدام خودانگاری و وسوسه ی عرضه اش به جان می خری؟ به کدام بها به آغوش لحظه هایت می چپانی؟ ای جنبنده های بی بدیل، کلمات سرسپرده به وحش، تا اطلاع بعدی سخت در انزوایید، رهای تان می کنم!

حالا می شه یک نفس راحت کشید و با یک لبخند پهن و دل خجسته رفت دنبال باقی ماجرا........
قهرمانی به کام
پ.ن ۱: آقای قلعه نویی خیلی مخلصیم....
پ.ن ۲: هی، تیغ ماهی عزیز ، یه بغل گنده ی پر از تبریک ویژه و سرحال قل می دم سمتت، بگیر دخی جون....
قرار نبود اینجا این جوری بشه، ولی انگار از دستم سر خورد و قل خورد همون سمتی و جوری که نمی خواستم بره و بشه، حالا فرقی هم نمی کنه، یا باید بی خیالش بشم یا یه طوری که خودم بدم نیاد و کلافه نشم جمع و جورش کنم. شایدم همین طوری گشاد و بی قواره خوشحال تره؟ خب نمی شه سخت گرفت به هر حال، من کلی کار نیمه تمام دارم که البته هیچ وقت هم تمام نمی شه و کلی ایده و برنامه در سطوح مختلف با مضامین از سیر تا پیازی که خب تکلیف اون ها هم معلومه برای خودم، اون هایی که خوش خوشانم می شه باهاشون در دست اقدامن و در اجرا و مابقی هم خیس می خورن فعلن، و دیگه اینکه...... اوووف، خیلی زیادن و من هم حال وراجی ندارم الان، خواستم اینو بگم که تو این اوضاع خواب دیگه ای هم نمیشه واسه اینجا دید، می شه دید؟؟