تبليغاتX
خلسه
 

کانون نویسندگان ایران اعلام کرد:  سیزدهم آذر روز مبارزه با سانسور

• کانون نویسندگان ایران روز ۱۳ آذر را به یاد جان‌باختگان آذرماه ۷۷ به عنوان روز مبارزه با سانسور اعلام کرده و از نویسندگان و هنرمندان در داخل و خارج کشور خواسته است تا صدای اعتراض خود را با صدای این کانون درآمیزند. کانون نویسندگان ایران از نویسندگان و هنرمندان، اتحادیه‌های نویسندگان و انجمن‌های قلم در سراسر جهان خواسته است تا ضمن به رسمیت شناختن این روز، از حرکت نویسندگان ایران در مبارزه با سانسور به هر طریق ممکن حمایت کنند …
 

متن بیانیه کانون نویسندگان

آزادی اندیشه و بیان حق طبیعی هر انسانی‌ست، زیرا به طور طبیعی هر انسانی می‌اندیشد و هیچ دلیل طبیعی نیز برای جلوگیری از بیان اندیشه‌ی او وجود ندارد. آن چه موجب سلب این حق از انسانی می‌شود، منافع نظام‌هایی است که برای تداوم خود در صدد حذف اندیشه‌ی مخالف برمی‌آیند. به این ترتیب اکنون این حق طبیعی کم و بیش در سراسر جهان- گیریم به درجات مختلف- از سوی مراجع قدرت از افراد انسان سلب می‌شود. اما سلب آزادی بیان تنها با توقیف کتاب‌ها، نشریات و روزنامه‌ها یا جلوگیری از نشر و پخش آثار نویسندگان و اندیشمندان صورت نمی‌گیرد. حذف فیزیکی صاحبان قلم و اندیشه و تعقیب و آزار آنان نیز شکل دیگری از سرکوب آزادی بیان است. هرساله صدها اندیشمند، نویسنده و روزنامه‌نگار تنها به دلیل انتشار اندیشه‌ها و عقاید خود یا کوشش برای بیان و افشای واقعیت‌های اجتماعی به قتل می‌رسند، به زندان می‌افتند، یا به شکل‌های دیگر تحت فشار و تعقیب قرار می‌گیرند.
بنا به آمار گزارشگران بدون مرز، فقط در سال ۲۰۰۶، ۹۵ روزنامه‌نگار کشته و ۱٣۵ نفر زندانی شده‌اند. در مورد نویسندگان و اندیشمندانی که صرفا به دلیل ابراز عقاید و بیان اندیشه‌های خود کشته یا زندانی شده‌اند آماری در اختیار نداریم، اما پیوسته شاهد اخبار پراکنده از این دست نیز هستیم.
اما وضع ایران از بیشتر کشورهایی که در آن‌ها آزادی اندیشه و بیان سلب می‌شود، وخیم‌تر است. البته جامعه ایران و به‌ویژه نویسندگان و هنرمندانِ آن سال‌‌هاست که با پدیده‌ی سانسور دست به گریبان‌اند؛ اما ظرف دو سه سال اخیر این پدیده چنان دامنه‌ی گسترده‌ای یافته است که جز قلع و قمع فرهنگی نامی بر آن نمی‌توان نهاد. انبوه کتاب‌هایی که ماه‌ها و سال‌ها در انتظار اخذ مجوز در ساختمان ارشاد بر روی هم انباشته می‌شوند گواه این مدعاست،‌ و این در حالی‌ست که متولیان سانسور مطالب بسیاری از کتاب‌هایی را هم که اجازه انتشار می‌یابند دستکاری و در آن‌ها اعمال نظر می‌کنند. علاوه بر این، سینما،‌ تئاتر، موسیقی، وبلاگ‌نویسی، سایت‌های اینترنتی و دیگر عرصه‌های اندیشه و بیان نیز از این دست‌اندازی‌ها که هر روز شدیدتر می‌شود در امان نیستند. مجموع این شرایط معنایی جز سرکوب خلاقیت و ممانعت از ابراز وجود نویسندگان و هنرمندان ندارد. دستگاه سانسور در حقیقت نه کلمه و تصویر، بلکه خودانگیختگی و ابراز آن را که حق طبیعی هر انسانی‌ست سلاخی می‌کند و به این ترتیب حق جامعه را برای برخورداری از ادبیات و هنرِ غیرحکومتی و پیشرو لگدمال می‌سازد.
کانون نویسندگان ایران که دو تن از چهره‌های برجسته آن، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، در سال‌های اخیر در راه آزادی اندیشه و بیان جان باخته‌اند، به پیروی از اصول مندرج در منشور خود، در برابر این موج رو به گسترش سانسور که بسیاری از نویسندگان و هنرمندان را در عمل خانه‌نشین کرده و آثار آنان را در محاق فرو برده است، اعتراض و انزجار خود را اعلام می‌کند.
در همین راستا، کمیته مبارزه با سانسورِ کانون روز ۱٣ آذر را به یاد جان‌باختگان آذرماه ۷۷ به عنوان روز مبارزه با سانسور اعلام و از نویسندگان و هنرمندان در داخل و خارج کشور می‌خواهد تا صدای اعتراض خود را با صدای ما درآمیزند. باشد که روزی سایه سنگین سانسور از سر ادبیات و هنر برداشته شود.

نویسندگان و هنرمندان در ایران و جهان!
اتحادیه‌های نویسندگان!
انجمن‌های قلم در سراسر جهان!
شما را فرا می‌خوانیم تا ضمن به رسمیت شناختن این روز، از حرکت ما در مبارزه با سانسور به هر طریق ممکن حمایت کنید.

کمیته‌ مبارزه با سانسور
کانون نویسندگان ایران
۲۲
 آبان 1387

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت   توسط   | 

 

همين حالا كه من پشت اين ميز لاي هزار جور كاغذ و مزخرف ديگه نشسته ام و به خاله بازي همكارانم زوركي لبخند مي‌زنم و اسيد معده ام غوغايي به پا كرده، مشغول تخليه‌ي همان خانه‌اي هستي كه چهار سال پيش وقتي استرس پيدا كردن خانه و اسباب كشي و اين قروقنبيل‌هاي زوركي را داشتم، يواشكي و بدون اينكه بويي ببرم رديف‌اش  كردي ودر همان غيبت چند روزه براي يكي از سفرهاي پر درد سر كاري‌ام، خانه را چيدي و آماده براي حضورم  كه با كلي ناله و فرياد چه كنم راه افتاده بودم سمت تهران و بام بلندمان با تراس هاي محشري كه قرار بود از كف مان برود به زور! كه شك نداشتم ازكوچكترين حركت ياري دهنده اي برای ام از سمت تو خبري نيست و چه و چه... يادم مي‌ايد كه به ناچارماشين را وسط برف ها در حاليكه هيچ جاي پاركي براي من دربه در نبود، رها كردم و خودم را به طبقه خانه اي رساندم كه مي دانستم روزهاي آخربا ما بودن را مزه‌مزه مي‌كند، پشت در كه رسيدم زنگ زدي كه واي! ديش لعنتي همسايه پرت شده روي تراس ما و رفتم بالا براي تحويل و اين چرنديات، بپر بالا كليد بگيرو ...مثل ببر زخمي و گشنه پله‌ها رو پريدم بالاو پشت در خونه‌ي مورد نظر ايستادم، لاي در باز بود و يهو هلش دادم كه ديدم واي‌،نه، نه، نه،نه، نه، نه،.......آره ،آره،آره،...نگاه ام سيخ شد، مخ ام تعطيل شد، تن ام يادم رفت، آخه همه‌ي وسايل خونه‌ي پايين اين بالا داشت چلوي چشم ام رقاصي مي‌كرد، درست عين چيدمان پايين، ذوق مي كردي و مي‌پريدي بالا و پايين و من هم كه تو خل بازي بد جور پايه....حالا توسرگرم تخليه ی همان خانه‌ي هميشه جنجالي هستي و من اينجا بعد از پست كردن اين قروقاطي‌ها نوشت ها سر می خورم  اون وري واسه‌ي اولين پك زدن مشترك توی خونه ي جديد.....خيلي چيزها براي ما و بين ما فرق كرده، اما بعد از اين همه سال كه پيدام شده، درست هم زمان با يک خونه‌ي جديد، تو ذوق نداري؟ جون من نداري؟ دست اول خودم پايه ات مي شينيم شيتيل بالا، از الان همه‌شون خلاص‌اند، خلاص جون ام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت   توسط   | 

 

تو، راز مني و اين نامه براي توست كه بسيار دوري از اين حنجره و اندام بي‌پروا كه همه با نگاه هاي هزار گونه نظاره اش مي كنند و لابد هر دم قضاوتي. براي تو كه نيستي در اين فضا تا محكوم شان كني و محكوم ام لابد. و دوري از من كه در مقابل ات با سكوت و آرامشي يخي كه تابش را نداشتي/نداري، اندوه بي رحمي را كه زير پوستم انباشته مي شود مزه مزه كنم و نگاه‌ات كنم، خيره، با همان سردي آشنا كه ستون هاي جهان را به لرزه مي‌گرفت به تعبير خودت.

تو، سهم ممنوعه‌ي مني از جهاني كه به هيچ‌اش گرفته ام و جهان نيز مرا،لابد. جهان تو چرا به هيچ ام نمي گيرد؟جهان‌ آبستن‌ات از كابوس ها و هراس از بي مني. هربار از انتهاي همين خطوط خسته طرحي از هراس مدام‌ات شكل مي گيرد، اينجا نيز رهايم نمي كند. مي داني، بار هراس ها و قضاوت هاي تو را هميشه من به دوش كشيده ام، هر دم متولدشان مي كني و در لحظه پرتاب مي كني به سويم. از اين همه خسته ام، آن قدر كه خطرهاي هميشه هم از من طفره مي روند.

كجاي جهان‌ات ايستاده ام كه همه‌ي راه ها به شكست ام ختم مي‌شود؟ و شكستن ام آن قدر بي صدا بود لابد، كه فكر كردي از فولادم، گمراه شدي راز خوش آب و رنگ من.  نمي داني اين جا روي برگي خوابيده ام كه دير زماني‌ست سوخته و فقط  اين مردمك هاي خيره كه دوره ام كرده اند را بازي گرفته ام، هنوز. ولي دست ام كه رو شود....مي شود؟

 به خيال ات اين كوه يخي آرام گرفته اين گوشه‌ي دور از تو و آب نمي‌شود هيچ. به خيال ات جهان ام از فرط آسودگي چرت مي زند و تو را راه‌اش نيست. به خيال ات كه هيچ خيال‌اش نيست عاصي ام كرده، آويزان شده اي و مرا كه بسيار دورم از تو به حدودي روانه مي كني كه توان اش را نداري هيچ.

تو، نبض مني كه بيمار شده از خشم، از اندوه و ازهزارتويي كه ما را بلعيد و هيچ نفهميديم اين دريچه از كجا گشوده شد و فرو دادمان.....

 پ.ن : این هم  پست گم شده ی من که به تاریخ نمی دانم کی در در این جا ثبت و  ازچند روز پیش هم غیب شده بود، یدکی اش رو دوباره هل دادم این جا.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت   توسط   | 

 

 دختره که دهانش را پر می کند و می گوید « ما هنرمند ها ... » دیگر طاقتم تمام می شود . دلم می خواهد برنم به هر چه نه بد ترش تا بفهمد این بوی گندی که از جمع های کوچک متعفن خانهء هنرمندان به مشام می رسد ، ربطی به هنر ندارد . مال بوی گند توتون بهمن است . من ریدم به هر چه روح هنر و ناخود آگاه و متافیزیک ! کافیست یکی دیگر پیدا شود و عود روشن کند و عرفانش بگیرد ، می توانم دنیا را روی سرش خراب کنم ...

                                           ...............................................

 تازه از سفر برگشتم، هیچ چیزی مثل قدم زدن شبونه توی ده با نم نم بارونی که خیلی مهربون پا به پات میاد، نمی تونست این همه سبک ام بکنه. یا اون کافه های روباز رنگی و پر خون اش، که خودم رو پهن کردم توش و بدون هیچ کلمه ای ساعت ها زندگی رو تماشا کردم با کلی آدم جور و ناجور، رویا بازی کردم با شیطنت و هر چاشنی ای که دوست دارم، پرخوری کردم با لذت و شنگولانه ...خلاصه الان که برگشتم نه تنها کار کردن ام نمیاد و ازصبح زود فقط وبلاگ زدم تو رگ، ۲ تا کلاس بعد از ظهر و کل برنامه سرویس دادن به خانواده هم پیچونده شده، می خوام برم بولینگ بازی کنم.

پ.ن : يعني چي؟ پست قبلي من كو؟!  "تو، راز مني، ممنوعه‌ي ياس پوش من"  داشتم اينجا!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت   توسط   | 

 

 آدمی که مثل من، این همه گرفتار عدم قطعیت است، و در درونی‌ترین و مستحکم‌ترین فکرها و احساساتش، حواسش به این نسبیت همیشه‌گی و لعنتی هست، آدمی مثل من که گاهی، بدجوری دلش تنگ می‌شود برای ایستادن روی زمین سفتی که عینهو گهواره هی بالا و پایین نشود، حسودی‌ش می‌شود به آدم‌های اطمینان، آدم‌های قطعیت، آدم‌های همین است و جز این، نمی‌تواند باشد. 

 

 

پ.ن: خانوم لحظه که باشی،در لحظه هم شکل می پذیری،رنگ می بازی/می زنی، معنی می شوی و برای دخت لحظه چیزی به جز این که می گویی درباور هستی نیست و اما در مورد من با افزودن چاشنی دل سوزی و افسوس برای دوستان و نزدیکانی که برای درونی ترین و مستحکم ترین فکرها و احساساتم نیز، این نسبیت همیشه گی تنیده در تار و پود وجودم، برایشان کابوس است و جونده آرامش و کشنده رویاهایشان....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت   توسط   | 

 

                                                 : Expired County                                                                               

 یا انگشت توی سوراخی نکنیم، یا پای انگشتمان بایستیم                                               

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط   | 

 

زبان که به افشا می گشایی، وارد بحر طویل خودگویی که می شوی، کلمات می شوند همه یک پارچه دام . طعمه می شوی، خوش خوراک وفریبنده. به اسارت می گیردت منم ها و شدن ها و بودن ها، در این آمد و شد کلمات، در این پای کوبی پر افسون. به خیالت حکمرانی می کنی، حواست نیست که چه گول بزرگی به خورد خودت و هستی ات می دهی. چاره ای نداری، شبیه بازی ست، با این فرق که حربفت  از درون بطن خودت درز می کند بیرون، عرض اندام می کند، تمام مدت آبستن حریف بودی، از همان نطفه برایت رجز می خواند، نشنیدی. لذت این زایمان هوش می برد، می دانم، اما روسیاهی اش هم  پای خودت، نه کلماتی که پس انداختی و به خیالت که تسخیرشان کردی به هوای اثبات و به رج کشیدن حدود ذاتی وعینی ات. اما افسوس که اسارت بی مثالی دارد این زبان و هزارتوی دوزخی اش. مقروض می شوی، به سکوت و ناگفته هایی که روزی همه ی تو بود، عصاره اش بودی و هرچه بود ازین دست رنگ می گرفت. انتزاعی بود؟ چه اهمیت داشت؟! وقتی به مرداب کلمات و خودخوانی پا می گذاری، شکوه اصیل و خوش قواره ات را به آنی وامی گذاری به جهان کلماتی که بیچاره ات می کنند، و دهان هایی که بعد این گشاده می شود، به ازای کدام خودانگاری و وسوسه ی عرضه اش به جان می خری؟ به کدام بها به آغوش لحظه هایت می چپانی؟ ای جنبنده های بی بدیل، کلمات سرسپرده به وحش، تا اطلاع بعدی سخت در انزوایید، رهای تان می کنم!

  

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت   توسط   | 

 

اخبار استقلال

 حالا می شه یک نفس راحت کشید و با یک لبخند پهن و دل خجسته رفت دنبال باقی ماجرا........

 قهرمانی به کام

خبرگزاری فوتبال ایران پارس فوتبال دات کام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

        پ.ن ۱:  آقای قلعه نویی خیلی مخلصیم....

        پ.ن ۲:  هی،  تیغ ماهی  عزیز ،  یه بغل گنده ی پر از تبریک ویژه و سرحال  قل می دم سمتت، بگیر دخی جون....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط   | 

 
بعد از خواب می چسبه. قبل از خواب می چسبه. بعد از غذا ، بستني،تخمه، چايي می چسبه. قبل از چايی هم می چسبه. تو استاديوم می چسبه. گل كه بخوريم می چسبه. گل هم كه بزنيم می چسبه. موقع كتاب خوندن می چسبه. موقع فيلم ديدن می چسبه. موقع نصب ويندوز می چسبه. بعد از هر كار خسته كننده فكری و جسمی‌ می‌چسبه. بعد از خونه تكونی‌ و اثاث كشی هم می‌چسبه. موقعي كه بارون بياد می چسبه. موقعي كه برف مياد می چسبه. وقت پياده روی می چسبه. توی پارك ، جنگل، كوه و دريا هم می‌چسبه و هزار تا چسب ديگه! حالا من سيگار به اين چسبندگي رو ول كنم، پسته بخورم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت   توسط   | 

 

قرار نبود اینجا این جوری بشه، ولی انگار از دستم سر خورد و قل خورد همون سمتی و جوری که نمی خواستم بره و بشه، حالا فرقی هم نمی کنه، یا باید بی خیالش بشم یا یه طوری که خودم بدم نیاد و کلافه نشم جمع و جورش کنم. شایدم همین طوری گشاد و بی قواره خوشحال تره؟ خب نمی شه سخت گرفت به هر حال، من کلی کار نیمه تمام دارم که البته هیچ وقت هم تمام نمی شه و کلی ایده و برنامه در سطوح مختلف با مضامین از سیر تا پیازی که خب تکلیف اون ها هم معلومه برای خودم، اون هایی که خوش خوشانم می شه باهاشون در دست اقدامن و در اجرا و مابقی هم خیس می خورن فعلن، و دیگه اینکه...... اوووف، خیلی زیادن و من هم حال وراجی ندارم الان، خواستم اینو بگم که تو این اوضاع خواب دیگه ای هم نمیشه واسه اینجا دید، می شه دید؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت   توسط   | 

 

شیوا ارسطویی
آمده بود نزدیک من. برگشتم و محکم زدمش کنار

 

آمده بود نزدیک من. برگشتم و محکم زدمش کنار. تند رفتم و لباسها را به ترتیب چیدم روی هم، روی تختخواب: اول لباسهای زیر، رویش پیراهن و کت وشلوار، نیمی از شلوار از تخت افتاد روی زمین. جورابها را چیدم پایین پاچه های شلوار و کفشها را هم رویش. قرار بود علی دلش بسوزد و بیاید نزدیک تا دستهایم را بگیرد و از روی زمین بلندم کن. ولی تا نزدیک شد، چند تا حرکت تند کردم و او را پس زدم. نگاه کردم به لباسها و گفتم "بغلم کنید! خوابم میاد!".

 

  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت   توسط   | 

 

و شکل راه رفتن تو
معنای مثنوی است
در حالت عمیق عزیمت

که منظره ی راه
بازوی صحرایی مرا به تکان می آرد
در حالت عمیق عزیمت شتاب های موازی
در گردی مچ تو به هم می رسند و
باد
صفات باد
شکل عزیز زانو را
که قدرت و اطاعت را با هم دارد
تصویر می کند
تا قیصر از کف پای تو
قوس بلند طاق نصرت را
برگیرد
در حالت عمیق عزیمت که سمت نیمرخ تو برابر نگهم ماند
پرواز طوطیان
جغرافیای صورت من را در هم ریخت
و آسمان
که بایر از درخشش های آبی می شد
ناگاه
نام تو از تمام جهت ها
می آمد
وقتی که باز می ایی
نام تو را
تمام جهت ها
رسم می کنند
و در گذار دامن تو دانه های شن
بر ریشه های پیدا
پیراهن عبور شعاع
می پوشد
پیشانی تو وسعت شیشه است
وقتی که باز می ایی
و هر درخت ، بوسه است
وقتی که مفصل تو ملاقاتی است
بین صفات باد و تکبیر توفان
و در هوای دهکده پیشانی تو وسعت اطراف هجر را
محدود می کند
تو باز می ایی با موجی از خلیج احمر
و گامی از عصای موسی
و شکل راه رفتن تو
معنای مثنوی است
و روح مولوی است اینک
کز ساق تو حکایت نی را
بر می دارد

یدالله رویایی - دلتنگی ها

  

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط   | 

 

خب، اگر قرار به صداقت باشد این اولین باری ست که از برگشتن به این شهر خوشحالم، راضی ام. حالا چرا نمی دانم. و این برای خودم و همه کسانی که من را تا حد زیادی خوب می شناسند عجیب و سوال برانگیز است! هرچه محیط پیرامونم، آدم ها، روابط و متعلقاتش را جستجو می کنم، چیزی تغییر نکرده است. درونم را شخم می زنم، افکار و ذهنیات و نوسانات فکری ام را، چیز قابل ملاحظه ای دستگیرم نمی شود جز مشتی انگیزه و برنامه طراحی شده در ذهن که به تولد یا سقطشان یا در خوشبینانه ترین حالت به تولد سالم یا ناقص الخلقه بودشان هیچ اطمینانی نبوده و نیست! فقط یک رضایت مبهم و مجهول از بازگشت دوباره به این شهر- که خوب فراری دادنم را بلد بوده همیشه- و قرار گرفتن در همه موقعیت ها و شرایط سابق با همان کیفیت و جزئیات پیشین . خودم را غافلگیر کردم باز، چه خوب، هرچند با تاخیر زیاد و کش دار. انگار هنوز می شود به خودم امیدوار باشم. شاید برگشتم به روزهایی که از خودم دور نبودم این همه، از خودم فرار نمی کردم و زندگی را – البته تا حد ممکن و شدنی که باز هم ازحد معمول دیگران جلوتر بود - به شیوه و سلیقه خاص خودم رنگ می زدم و بازی می دادم، بازی می کردم، باخت هم بود ولی جوهره بازی همین بود، برد و باخت در آغوش هم بود که معنی پیدا می کرد، تک روی نداشتند که، ذات بازی بود و من هم که اهلش، زندگی اسیر من بود، افسارش دست خودم بود، شاید توهم بود ولی بود! بلد بودم چه طور هلش بدهم، سرعتش را بالا و پایین ببرم، معکوس بکشم، قوانینش را دور بزنم، دست اندازها را می شناختم، پیچ های تند و گردنه ها را، خاکی روها، میان برها، کفی ها، و سرعت گیرهای بی پدر که کلک کمک هایم را دیرتر بکند، ریب نمی زدم، مگر در مواقع لزوم و دلخواه! تا اینکه ورق برگشت ،هل دادنی شدم، سرطان زد بالا، ستون ها ضربه خورده بود بد فرم، اتاق اوراق و پوسیده، موتور جوش آورده و در آخر معیوب، لاستیک نخ نما و بعد هم پنچر و بی زاپاس، کلاج و ترمز خلاص، فرمان بریده، خلاصه خاموش شدم، و بی اغراق فرسوده و در آستانه تعویض! البته بی هیچ اقدام و عمل و ثبت نام و این مراسم جان فرسا و معمول. حالا انگار اوضاع نمه نمه تغییر کرده، شاید فقط فلاش بک می زنم، نمی دانم. اما انگار موتورم را پیاده کردم، سرویس کردم و دوباره بردم بالا.اتاق عوض کردم، عوض که نه، تعمیر، نه، شبیه سازی هم نه، اصلن نمی دانم، اسمش بشود هرچه می خواهید/می خوانید، همان مباحث خوش خوراک که ناگهان شد صبحانه و شام بی وقفه مان، مخاطب پویا وحاضر در متن، سپید خوانی و هزار جور کوفت دیگه... ملتفت هستید که؟ آشنا می زند این تئوری ها، از پسش بر می آیید اساسی، اصلن به من چه مربوط....، حالا به کجا ختم شود این ماجرای من و انقضا یا انفعالش چه طور و چه وقت بیخ گلویم را بچسبد، باز هم نمی دانم. تنها یک چیز به هیج وجه تغغیر نکرده و همچنان باکره و مصمم درتار و پود من و زندگی نفس می کشد، آن هم همین نمی دانم است! همه راه ها به این نمی دانم تخس و خانه زادم ختم می شود، چرایش را نمی دانم!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت   توسط   | 

 

   

 

*  سایت رسمی ستاد ائتلاف اصلاح طلبان

* اسامی ائتلاف اصلاح طلبان تهران

* کاندیداهای مورد حمایت ستاد ائتلاف اصلاح طلبان در سراسر کشور

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت   توسط   | 

 

ای تف تو روحتون.....

 

تخریب جنگل خرگوش دره توسط شهرداری تهران به روایت تصویر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت   توسط   | 

 

مثلن اومدي توي اين خونه‌ي فسقلي كه خوب مي‌دونم حالا دلت حتا براي شلخته‌گي و كاغذپاره‌هاي هميشه سرگردونش تنگ شده. رعناي نيمه پنهان هم هست، تو هم مثل هميشه دست گذاشتي روي نيمه پنهاش و هي قلقلكش مي‌دي بلكه صداش دربياد. اون هم عين روزاي ديگه فقط مي‌خنده و با همون مهربوني و اصرارهميشگي انكار مي‌كنه. تو گيرمي‌دي، طفره مي‌ره، به عشقمون جفت سيگارو خودش روشن مي‌كنه، تك سرفه مي‌زنه، مثل هميشه. من بساطمون رو مي‌چينم، شما همچنان مشغوليد، رعنا جا خالي مي‌ده، تو كم نمياري، من ناجي ميشم، مي‌پرم وسط و ورق رو بر مي‌گردونم، كم مياري. باد از پنجره‌هاي قدي سر مي‌خوره تو اتاق، پرده رو مي‌لرزونه، دل من رو هم. آخه همون موقع هم ماجرايي داشتيم باهم، معشوقه‌اش بودم، تو نمي‌دونستي، باد هم نگفت، كي دلش مي‌خواست غم بياري، دستت تاس رو كج بچكونه، بد بياري. رعنا دلش شمال مي‌خواد، تو براش شرط مي بافي، صداي خنده‌هاتون مستم مي‌كنه، بيخود فكر مي‌‌كردم از اين گيلاس ناقلاست كه هي پرو خالي مي‌شه و دلبري مي‌كنه، خيالاتي شدم، من دلم چي‌مي‌خواد؟ ترس نمي‌خوام، اما مي‌ترسم، زل مي‌زنم به اون نوكيا پلنگه، هموني كه افتاده كنار تخته و داره به من غرش مي كنه، مثل هميشه. شما نمي‌شنويد، چرا؟ رعنا مي‌گه چشمات چرا رنگش پريد؟ ابري شد يهو، بارونش مياد؟ تو مي‌گي مارس. گيلاس را سر مي‌دي طرفم، مي‌گي هي، آفتابي شو. پرش مي‌كنم، هلش می دم تودل دستات. پول رو از زير تخته مي‌كشم بيرون، مي گم كل‌اش سه بالا. چشمات برق مي‌زنه، كرم‌هاش مي‌ريزه تو گيلاست، نمي‌فهمي، قراره بعدش راست بره تو دلت. تاس رو پرت مي‌كنم بيخ انگشتت. از پنجره باد مياد تو و لم مي‌ده رو بساطمون، درست از بالاي سفيدي همين قله كه ميخ شده تو چشمم. آخرش كار دستم مي‌ده؟ كي ميدونه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت   توسط   | 

 

نمي‌توانم درونم را فراموش كنم و به نمادها و نشان‌هاي بيروني نگاه كنم، به نياز تو، به هر آنچه از من انتظار مي‌رود كه شايد براي هر دلي و فكري غير از من و امثال من آشناست ‌و به شدت معمول.

 نمي توانم. اين توان از كجا ريشه مي‌گيرد در وجود ديگران و چگونه طي اين همه سال ريشه مي‌دواند و سفت مي‌شود و پوسيدگي‌اش هيچ تاروپودي را سست نمي‌كند، ندانم، اما چيزي كه هر لحظه زير پوستم- اين سلول‌هاي ملولانه تنيده در آغوش هم- و در تمام پستوهاي فكر و روحم هر لحظه ضرب گرفته‌و مرا به رقص وهمراهي اش مي‌خواند، خوب مي‌شناسم. دروغ چرا، ناراضي هم نيستم. انگار همين‌ هويت مرا تعريف مي‌كند، نبودش مساوي‌ست با ديگري شدن، بودش مي‌شود همين تني ‌و فكري كه نمي‌تواند‌/ نمي‌خواهد تن به هر روزه‌ها بدهد- هرچند خوشايند و دل‌فريب- نمي‌خواهد/ نمي تواند چند گوشه‌ي وجودش را ميخ كند به اين چهار گوشه‌ي بسته و جهانش را به امتداد دل‌هايي طي كند كه بي‌شك هركدام ستودني‌ست. حتا نمي توانم نسبت به جهان پيرامونم و آن دسته از متعلقاتش كه رنجورشان كرده‌ام و مايوس- با همان دهن كجي لاقيدانه به انسان و كراماتش!كه خلقت اينگونه‌اش را به نام من ثبت كرده ايد-  غمگين و نگران نباشم دراين روزها و شب‌هايي كه به هر دشنامي‌سزاوارم مي‌كنيد و به هر شلاقي‌ مجازات. نمي‌دانم اين جست و خيز زيبا و پرهراسي‌ كه به رخ دنيا مي‌كشم كجاي راه هاي رفته و نرفته‌ام به بار خواهد نشست، نمي‌دانم كجاي دلم بگذارم اين بادهايي كه معشوق سبك‌بال من است و به تن كه مي‌پيچد مجال انقراضم نيست، و نه دل نشستن بر شانه هاي ظريفش كه رهايم كند ازچهار گوشه بسته كه مدام پيشكش مي‌شود به سويم، به همين عجوزه ترد پيمان و قرار كه دروغ چرا، خوب مي‌شناسمش. هرچند نمي‌توانم/نمي دانم هايم بسيارست ....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت   توسط   | 

 

ازسري نرمش های ذهنی  ALIBI  :

من قوی هستم؟

در بستر فرهنگ آریایی اسلامی‌مان- سلام آقای قائد- ازدواج, بیش از آن‌که پیوند دو نفر باشد, وصل‌کردن دو قبیله است. اختلاف‌هایی که به زناشویی معروف شده‌اند, بیش از آن‌‌که واقعن زناشویی باشند, نزاع‌های قبیله‌ای‌اند. با همان منطق‌ها, همان حساسیت‌ها, همان بی‌منطقی‌ها, همان تعصب‌ها، همان نفهمیدن‌ها و میل‌نداشتن به فهمیدن‌ها, همان سیطره‌ی قبیله بر همه چیز, همان همه چیز برای قبیله, همان پای منافع قبیله که به وسط می آید, عشق رها و عقل رها و منطق رها و احساس رها. همان ان.

ساختار شکل گرفته‌ی ریشه در تمامی‌ تاریخ دوانده‌ی این هویت فقط در جمع تعریف شده، این مذموم بودن تنهایی و این فردهای بی فردیت و توده صفت و توده‌شکل، هیچ اصلن اجازه نمی‌دهدت که راه خودت را بروی، هیچ اصلن تاب نمی‌اورد که مبانی خودت را تعریف کنی و بر اساس‌اش عمل کنی.

تن زدن از هم‌راهی توده، تن زدن از تکرار این رفتار نابسوده و آزاردهنده، حتمن و قهرن، آزار عزیزان‌ات را در پی‌دارد. دلِ دیدن آزار عزیزان را اگر نداشته باشی، می‌شوی همین انی که من‌ام. تا گردن فرو رفته در منجلابی همه عمر به ریش و پس و پیش گرفتارانش خندیده‌ای.

 

پ.ن: این نرمش های ذهن شما رو به شدت دوست می داریم ، با بهانه و بی بهانه هم فرقی نمی کند، اصل نرمش تان را خریداریم و مشتاق.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت   توسط   | 

 

از پله ها با عجله میروم پایین. هنوز به راهروی طبقه اول نرسیده، روبرویم سبز می شود، رخ به رخ. سلامی که در کار نیست، زورکی لبخندی و بعد دوباره گام هایم از پی هم. پشت در ورودی صدایش را می شنوم. مکث می کنم که خب خیلی طبیعی ست. اخم هم می کنم. حالا دقیق پشت سرم ایستاده ، شک ندارم که قوز کرده و مردمک چشم ها هم که تنگ و سنگی شده لابد. برادرم است دیگر، می شناسمش یا حداقل خودم اینطور حدس می زنم. منتظرم ولی خبری نیست. ترسیده؟ تکانی به پاهایم کافی ست که نطقش را باز کند.کرد. گوش می کنم با دقت، صدا که لرزش قابل پیش بینی را دارد، کلمات عجول که به هم فرصت نمی دهند برای طنین درست، و دست آخر منی که هاج و واج مانده ام که چگونه در بازی زندگی تاب می خوریم و نقش می پراکنیم که روزی می شویم برای تنها برادرمان این همه خوف آور و لرزاننده. نفهمیدم، هنوز. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت   توسط   | 

 

نشسته ام روبروی این صفحه سفید و مثلن در پی نوشتن چند سطری که تسلایم شاید. هنوز بهت زده ام که چه کردم با تو. تمام سلول های وجودم یک دست تیر می کشد به این تنی که هیچ باورت نیست چه دردی را به جان خرید و از حنجره ای که هیچ کس را بی باکی و تخم این نبود که چنین گزیده توهین ها و تلی ازکلمات بی رحم و زهرآگین را حواله کند بهرش، هیج صدایی در نیامد، نه حتا خس خسی.....که خوب می دانم چه کردم با تویی که این چنین تف می کنی به شرافت و نجابت و صداقتی که دارم / ندارم؟ از کجای این جهان خرج کردم که ثانیه ها به صورتم برگشت می خورد، سیلی می شود این بی زمانی ام که فریادش کردم و این بی مکانی و بی قراری ام که از وجودم درز می کند وحالا تف می شود به روحم که خودت بی تابش شدی، خودت، که کف می زدی به رقصانی اش وسرریزشدی، که شد فریب هزارتوی دست نیافتنی ات که به رخ می کشیدی اش به جهان وهان و آن وآن..... باختی.... نگفته بودمت از من؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت   توسط   |